سریال بینی شبانه

یه پشه تو اتاقه ،همه جام خارش گرفته ،اومدم دوازده بخابم از خارش دستم بیدار شدم نتونستم بخابم ،تا سه و نیم سیگنال دیدم ،باحال بود تا قسمت چهار دیدم ،فردا پنجو میبینم ،فردا میخام برم دنبال ادرس. میگم چرا خابم نمییاد نگو دوتا لیوان نسکافه خوردم. امروز چقدر طولانی بود.

زنده موندن اسون نیست همونطور که مرگ اسون نیست /وقتی هیچ امیدی نداری زندگی خیلی سخت میشه .

شدم دقیقا مثل «اون هوان » تو دفتر درخشان .هرجا میرم ردم میکنن .بیشتر از صد تا رزومه فرستادم ولی فقط ده تاشون زنگ زدن برای مصاحبه خاستن .رفتم چیزایی که خاستن رو بلد بودم ولی برم نداشتن .چرا ؟!

مردم چجوری دنبال کار میگردن ،راه و روش دیگه ایم داره مگه ؟!ینی باید حتما برم توی خیابون ها تو افتاب اینور اونور خودمو هلاک کنم تا بگی گه دارم دنبال کار میگردم ؟اینکه بشینم توی خونه و سایتارو رصد کنم و رزومه رو بفرستم حساب نمیشه

واقعا هیچ راه حلی به ذهن کودنم نمیرسه هیچیه هیچی .

بدبختی هامون خانوادگیه .رقیه یه مشکل بزرگ براش پیش اومده که کودنی شوهر احمقشه .و اش نخورده و دهن سوخته شده .

هیچ خاستگاری برای زینب نمییاد .تخمشو ملخ خورده .

زینب هر روز تو خونه از صبح تا شب از شب تا صبح ذل میزنه به صفحه گوشیش و خودشو سرگرم میکنه .ایا کار دیگه ای وجود داره که زینب انجام بده ؟یه مدت می رفت سرکار همه گفتن چرا زینب میره سرکار بشینه تو خونه ما بهش پول میدیم .هیچ کدومشون به حرفشون عمل نکردن .زینب رو فقط برای حمالی می خان .زینب اشپزی کنه کار خونه رو انجام بده .زینب عمرش هرز رفته .

زهرا عمرش هرز رفته هرروز خودخواه تر و غیر قابل تحمل تر میشه یه مدت پارسال پیارسالا که براش خاستگار اومد و داشت اوکی میشد همه چی و بعدش بهم خورد تا پارسال خوب بود بازم دوباره همونطوری شده تقصیر خودش نیست اونم نمیدونه باید چی کار کنه دعاهای بیهوده نمازهای بیهوده .

بابام تازه به سرش افتاده که خونه رو بده بساز بفروش .حالا که رنگ کرده و تمیز شده حالا که ما مخالفیم اون موافق شده .اون موقع که سنامون کمتر بود مرغش یه پا داشت الان اپارتمان پسند شده .

مامانم هر روز بهم غر میزنه که چرا پس کار پیدا نمیکنم منتظرم بیان دم در خونه بگن اسیه بیا برو رییس شو .مامانم نمیفهمه که درون من چه غوغایهه .

نمیدونمم می گن تو گذشته هرکاری انجام بدی تو اینده بالاخره جلو روت در می یاد .نمیدونم که مامان و بابا و شاید پدران و مادران اونها چه کاری انجام دادن که الان ما داریم تاوانش رو میدیم .این وسط از بین ما دخترا .انگار فقط امیره که شانس اورده و خدا بهش نظر کرده .هر روز پیشرفت هر روز پولدارتر از دیروز .هر روز موفق تر از دیروز .هر روز خوشبخت تر .همیشه هم بهمون پز میده .

چی شد که زندگی های ما انقدر بی ارزش شدش ؟چی شد که زندگی مون به اینجا کشیده .انقدر بیهوده انقدر راکد .داریم بو میگیریم .بوی تعفن ..

این همه درس خوندن چه فایده ای داره .این همه پول خرج کردن چه فایده ای داره یک صدم این پولا رو اگه داشتن و می دادن به زهرا شاید الان دکتر بود اگر داشتن و می دادن به زینب شاید الان روانشناسی چیزی بود .کاش من وجود نداشتم .کاش به جای هدر کردن پولشون هر چه زودتر یه تریلی بهم میزد و میمردم .من چرا انقدر بی منفعتم .چه اشتباهی کردیم ؟کجا رو کج رفتیم ؟حق کیو خوردیم ؟چیکار کردیم که مستحق این زندگی هستیم .اخه انقدر بی برنامه انقدر بی اینده .یه عالمه زندگی جلو رومه که نمیدونم باید باهاش چیکار کنم .کسی نمیخادش ؟من حاضرم از عمرم کم شه و به عمر یه ادم با منفعت که دلش میخاد زندگی کنه و رویایی برای زندگی داره بدمش .

چرا هیچ کدوم از دعاهام برای هیچ بنی بشری حتی بر اورده نمیشه .چرا حتی نمی میرم .چرا یه سیلی یه زلزله ای چیزی نمی یاید چرا نمیزارین داعش حمله کنه یه سری ادم بی منفعت مثل مارو سپر انسانی کنین و بزارین بمیریم .این زندگی چه ارزشی داره .چرا حتی نمیتونم برم خودکشی کنم

خدا مارو از  همه جا زده .از ازدواج کردن .از کار پیدا کردن .از دانشگاه خوب رفتن .از خانواده خوب داشتن .به خدا کسایی رو می شناسم که بعد از ده تا بیس تا جا بالاخره تو 21 می یجا برشون می داره نصف منم چیزی بلد نیستن .از اول تابستون ملت میگن اخیش خیالمون راحت شد تابستون اومد ما تازه غصه ها و دردامون تابستون شروع میشه .

مگه من چی میخام ؟یا کار یا شوهر .والا به خدا چیز رویایی هم نمیخام نمیخام سونگ سعونگ هئون باشه یه ادم معمولی مثل خودم باشه با دغدغه های یکسان .یه ادم که وقتی کنارشم خیالم از هر جهت راحت باشه و پیشش ارزوی مرگ نکنم .

همه ما همینو می خایم .ایا این چیز زیادیه ؟ایا عجیبه ؟

از اول تابستون از یه هفته قبل از اینکه امتحانام تموم شه در حال رزومه فرستادن هستم .هه چقدر خوش خیال بودم که فک میکردم از هفته بعدش که تیره من دیگه کار دارم و تابستون پول دار میشم .هه زهی خیال باطل .

از اون موقع دارم دنبال کار میگردم .امروز نوزدهمه .تیر داره تموم میشه .حتی حوصله اینو ندارم که بشینم سریالایی که چند ماه پیش دانلود کردم رو ببینم .وقت نمیکنم.صبح ساعت ده اینا پا میشم .خب مثلا هفت صبح پاشم سریع بهم کار میدن ؟گاهی فک میکنم از صبح پا شم به بهانه ی اینکه کار پیدا کردم برم بیرون و الکی بگم کار پیدا کردم که سرم سرکوفت نزنن فقط نمیدونم از صبح تا شب کجا برم بچپم .تصمیم احمقانه ایه کون انجام دادنش رو ندارم و در ضمن نمیگن اخر ماه حقوق گرفتی یا نه .به ترفتعینی که من کار پیدا کنم مامان سریع میگه دیکه نیازی نی دویست تومن ماهانه ام رو بهم بده که کلشم والا یا به خوردن تو بیرون میگذره یا خرید اینترنت .

به جز اینکه بریم بیرون با زینب و پیتزا و ساندویج و کباب بخوریم تفریح دیگه ای نداریم اون سری رفتیم جمشیدیه بعدش اومدیم هیوا اشتها نداشتیم ساندویج بخوریم نوشیدنی خریدیم شد 64 تومن .کل پول برای نوشیدنی رفت .

اگر پولدار بودم و کار داشتم به زنیب هم قرار بود پول بدم بالاخره لازمش میشه و همچنین تو خونه خیلی زحمت میکشه .زهرا یه بار نشده بیاد یه مبلغ کم مثلا صد تومن دویست تومن بده به زنیب بگه  بالاخره هر روز غذا می زاریو خونه رو تمیز میکنی و اینا من انجام نمیدم ولی تو انجام میدی بهش پول بده چی میشه خب چون تو خونه اس وحی منزل اومده که همیشه زنیب باید شام  ناهر بزاره داره لطف میکنه یه روز به خودش گفتنی پاشو شام بزار غوغا به پا میکنه و اون روز شام نداریم نون پنیر باید بخوریم .انقدر گشاده که حتی یه روز پا نمیشه برای خودش شام بزاره که فردا قرار ناهار ببره کوفت کنه .دیشب بهش میگیم پاشو سالاد درست کن حالا خوبه بیشترشو اون میخوره رستورانه مگه یکی شام بزاره یکی سالاد  درست کنه بعد این بیاد مثل خانوما بشینه بخوره سفره رو هم زورش مییاد باز کنه .

ینی زینب توخونه نباشه ما گشنه می مونیم به خدا .

همش تقصیر خداس .گاهی فک میکنم خدایی وجود نداره

فکرای جور واجور توی ذهنم هستن همیشه .ذهنم ارامش نداره نمیدونم چی کار کنم که ازدستشون خلاص شم .کتاب و سریال فایده ای ندارن .ذاتا حوصله کتاب خوندن ندارم با اینکه یه کتاب نو که خیلی دوستداشتم بخرمش خریدم ولی حال خوندنش رو ندارم .بالاخره بعد یه قرن وی پی ان خریدم .هات اسپات شیلد رو که اجرا میکردم بعد بستنش ویندوز هنگ میکرد اینم دکمه ریست نداره نمیدونم چطوری ریست میشه کرد با دکمه باید وایسم خودش ریست کنه .می رفت روی عصابم الان وی پی ان خوبه سریعم هست دوساعت لفت نمیده .نمیدونم ناهار چی بخوریم .

هر روز و شب فقط به همین چیزا فک میکنم .برای زینب دلم می سوزه .برای خودم .برای زهرا .برای بابام که اونم دیگه نمیدونه چه کرده که ما موندیم .برای رقیه برای فاطمه .هرروزم شده غصه خوردن .هر روزم شده ارزوی مرگ .خسته شدم .

.

درد که یکی دو تا نیست.

دوستم چه خبرا ؟ دلم برات تنگ شده ،توی گروه کی درامی چون عن چونا رو در اوردم باهام بد برخورد میکنن ،بهم برخورد ولی چیزی نگفتم. دلم شکسته ،تنهام ،نمیدونم چیکار کنم ،بیشتر از صدتا جا رزومه فرستادم ولی هیچکدوم اشون زنگ نزدن ،خسته ام ،نمیدونم به چه چیز دستم رو اویزون کنم ،هیچکس دوسم نداره ،هیچکس باهام همدردی نمیکنه ،نمیدونم چیکار کنم ،نمیدونم چمه. مگه من چمه که هیچکس دوسم نداره ؟ چرا جایی برای کار برم نمی دارن ،مگه همه از عزل همه چی دون و همه چی بلد بودن ،حالا دیگه حوصله گریه کردن به حال خودم رو ندارم. کاش میمردم. این چه زندگیه ؟! Sent from my iPhone

چیزهای وحشتناک

"رنج و عذاب ما که حالا بر انسان هایی ضعیف تر از خودمان تحمیل می شد ،دنبال جایی بودیم که ارباب باشیم نه برده ،اما فقط کسی می تواند ارباب خودش باشد که برده نداشته باشد. نفهمیدیم چطور می شود بدون برده های جدید ارباب بود. برای اینکه قربانی نباشیم ،جلاد شدیم. در نهایت ،دیگران را قربانی خودمان کردیم تا از قربانی بودن نجات پیدا کنیم. انچه که یهودی ها و فلسطينی ها را به هم پیوند می دهد درد و عذاب است ،نه خشونت. به هم خیره می شوند و هرکدام فقط رنج خودش را در نگاه دشمن می بیند. برای دفع درد و سختی دیگری ،که در واقع همتای عذاب خودمان است ،فقط یک راه می شناسیم و ان هم خشونت است. "
سر هیدرا/ کارلوس فوئنتس/ کاوه میر عباسی/