روزهای ابانی که سرد نیست

روزی نیست که من به خودم نگفته باشم که چرا موهامو کوتاه کردم .چه کار احمقانه ای کردم .مشکل اینجاست که وقتی در این حجم کوتاه می شه رشدشون هم کم میشه و طول میکشه تا بلند شه .

الکی خسته ام .گردنم درد میکنه .خشک شده .

دیشب سردردی داشتم که از درد تمام بدنم سست شده بود و نمی تونستم رو پام وایسم .خواب هم اثری نکرده بود .مجبور شدم پاشدم یه ایبوپروفن خوردم .

و بعد به این فک کردم که ایبوپروفن چقدر ضرر داره .و  با یه بدبختی ای خوابیدم .سردردم از ناحیه پیشانی شروع شد ووقتی شدتش بیشتر میشه می زنه به چشمها و گوش و فک .بدبختی بزرگ تر اینجاست که وقتی اینطوریم نمیونم فکر کنم یا خیالپردازی تا خوابم ببره .

توی مترو کولرو روشن میکنن منم نشسته بودم برای همین اینجوری شدم .

یه عالمه کار دارم نمیدونم اول کدومشون رو انجام بدم .مقاله سیستم عامل رو ترجمه کنم ؟یا تحمل پذیری بخونم ؟یا هیچ کدوم ؟:|

نمیدونم اول کدومشون رو شروع کنم .نمیدونم .برای هردوشون هم زورم مییاد .مخصوصا ترجمه ی مقاله

اون ترم به خودم گفته بودم که این ترم در طول ترم بشینم درس بخونم ولی اصلا از شروع ترم درس نخوندم

این روزا در مورد خیلی چیزا فک میکنم ولی بهشون بسط نمیدم .حوصله نوشتن رو ندارم .حوصله فک کردن .سه شنبه رفتم سر کلاس سیستم های روی تراشه سعیدی .خودش با زبونش گفت بیا منم ناچار شدم رفتم .بعدش داشتم فک میکردم که یه چیزی بهش بگم و کلاسو بپیچونم منتها بعدش پشیمون شدم .گفتم حالا به یه ساعت سر کلاسش نشتن و سریال ندیدن و تو خیابان ها الاف نبودن بهتر و ضرری نداره دو ماه رو اینطوری گذروندیم .چند وقتیم اینطوری

برای همینم قرار هفته بعدم برم سرکلاسش و همچنین اینکه باید یه سری چیز در مورد این شبکه روی تراشه بخونم گرچه یه سری چیزا می دونم ولی خب .اه حوصله ام سررفته امروز .دو قسمت سریال «چون اولین زندگیمه» دیدم .خوب بود .

…………………………………………………………………………………….

 

Advertisements

احساس سرگشتکی /

«گاهی در خیابان این احساس را دارم که ،کسی دارد با فاصله نزدیک تعقیبم می کند ،بر می گردم و هیچکس نیست ،اما احساس سرگشتکی می ماند .»

سونیا / یودیت هرمان /گذران روز /

فیلم کره ای “ یک زن و یک مرد “

پ.ن: وقتی این صحنه رو دیدم یاد این جمله افتادم ،البته داستانش هم یخورده فقط یخورده شبیه به داستان “سونیا” بود .ولی قشنگ احساس این صحنه به این جمله می خورد .تا دیدمش یاد این داستان افتادم ،فیلمش خوب بود ،دوست داشتم می ارزید چشام به خاطرش کور شد 😁😐😌😩😆👍

دیشب خواب می دیدم ،موهام بلند بود من داشتم تو یه جای قشنگ راه می رفتم ،باد می وزید موهامو می آورد جلو چشمم ،ولی من از بودنشون راضی بودم .

روزایی که کاری برای انجام دادن ندارم ،مثل مقاله ترجمه کردن یا درس خوندن ،خسته کننده اس و خواب الود .تمام مدت و تمام روز رو تو خمیازه ام .علاوه بر این حتی درست حسابی نمیرسم سریال یا فیلم ببینم .امروز فقط تونستم دو قسمت مد داگ ببینم همین .تازه اونم زدم جلو یه جاهاییش رو .

الانم خوابم مییاد .در حین دیدن مد داگ داشتم فک میکردم مقاله سیستم عامل رو ترجمه کنم بعد گفتم بزا اول تایدش کنه بعد .

سعیدی میگفت بیاین ارائه بدین کم کم .اماده بشم برم ارائه بدم نه ؟

هفته بعد می خام برم بگم برای سمینار باید چیکارا بکنم احتمالا می خاد بگه برو مقاله بخون .دانشگاه امیر هم همینطوریه ها .حتی شریف هم همینطوریه خیلی عجیبه .چقدر مسخره اس .

داشتم همشهری داستان می خوندم به یه متنی برخوردم :

«:هنگامی که دانشجوی کارشناسی ارشد بودم احساس می کردم که محتوای اموزشی زیادی در اختیارم گذاشته می شود ولی در مقابل ،چیز زیادی از من نمی پرسند و نمی خواهند .»

ولی الان می بینم که به قول سعیدی اون هفته می گفت به علمتون چیزی اضافه شده ؟!همه اینطوری نگاهش کردیم :|

خب معلومه که نه من از بس کار نکردم با کامپیوتر همون کارایی که بلد بودم رو هم یادم رفته حتی فک کنم دیگه نباید تو رزومه ام بنویسم که فتوشاپ بلدم چون خیلی وقته که با محیط فتوشاپ کار نکردم و اصلا همین الان تو سیستمم ندارمش :)) گفتم الکی چرا یه برنامه سنگین نصب کنم هم جا میگیره هم ویندوز کند میشه :)))

از این چرت و پرت ها خلاصه .

گردنم درد میکنه .سرم هم .یه حالت خستگی مزمن دارم تو اندامم .که دوست دارم بخابم فقط .چرا انقدر همه چیز بیهوده و بی ارزشه .

تو حموم داشتم فک میکردم کاش این مدت رو یه کار درست حسابی داشتم و کار میکردم الان نزدیک 4یا 5سال بود که کار داشتم بدون اینک انقدر استرس داشته باشم که وای بعد از ارشد چی میشه کارمو داشتم می کردم کتاب داستان می خریدم میخوندم تو اتوبوس و مترو و هر جا ،شبا قبل خواب مثل اون موقع ها یادته ؟

سر درد و خستگی ام برای اینه که هیچ کار یدی انجام نمیدم.اگر خودمو خسته کنم و انرژیمو مصرف کنم مثل چند هفته پیش که که هم مقاله ترجمه کردم هم سریالا رو به موقع دیدم و لذت کافی بردم و هم کار خونه انجام دادم .

چقدرزندگیم بیهوده داره هدر میره .

 

هرکسی تو زندگیش هدفی داره

•-بوک نام :من فقط یک بار زندگی می‌کنم ،نمیخوام زندگیمو به خاطر پرداخت وام هدر بدم .فکر می‌کنم کسایی که بهشون “در قید خونه “میگن ،رقت انگیزن .
+سه هی :«تو حق نداری فک کنی که اونا رقت انگیزن ،هرکسی تو زندگیش هدفی داره .»
-بوک نام :اینکه نمیتونه هدف باشه ،چطوری میتونی زندگیتو به خاطر داشتن به خونه فدا کنی ؟
باید از تک تک لحظات زندگیت لذت ببری .
+سه هی :تو دوست داری باور کنی که داری از لحظات زندگیت لذت می بری ،یولو یه الگوی هزینه ی نهیلیستیه،تو می دونی که نمیتونی زیاد در بیاری و اصلا هم نمیتونی چیزی پس انداز کنی ،پس میخای همشو خرج کنی تا این تیره روزی رو فراموش کنی .•
و به این ترتیب بوک نام خفه می شود 😂😂😂😂 ،از یه طرف بوک نام درست میگه که چرا داره از هر چیزی تو زندگیش میزنه تا خونه داشته باشه ولی اخه خونه یه چیز ضروری ،همین دختره به خاطر نداشتن خونه و یه اتاق بود که تن به ازدواج قراردادی داد ،بعد اصلا کار بدی هم نیست اتفاقا خیلی دور اندیشانه اس کار سه هی ، مثلا اگر مثل مدیر ما، پولشو برای شام اینو اون خرج کنه ینی لذت بردن از زندگی ؟! یا بزاره اینو اون سوارش شن و بچاپنش ؟خب جای اینکارا رفته خونه خریده تازه خونه اشم هم جای درست حسابیه هم خونه شیکیه،سه هی به غیر از اینکه خشک و مقرراتی و یخورده بی احساس اینم به این علت که رو حسهاش زیاد کار نکرده ،یه مرد کامله و ایده آله .